چگونه با پدرت آشنا شدم


   ۰۴/۱۰/۱۳۹۶    186 بازديد    بدون دیدگاه
چگونه با پدرت آشنا شدم؟

چگونه با پدرت آشنا شدم؟

«چگونه با پدرت آشنا شدم» مجموعه داستان طنزی است که به صورت نامه نوشته شده. قهرمان داستان در این نامه‌ها ماجرای آشنایی با شوهرش را با زبانی طنازانه و شیرین برای دخترش نقل می‌کند؛ «دخترم؛ ۷صبح یک روز جمعه، ممکن است آدم‌ها تصمیم های مختلفی بگیرند. بعضی‌ها تصمیم می‌گیرند لاغر شوند، بعضی‌ها چمدان‌هایشان را برای سفر می‌بندند، بعضی‌ها یک رابطه را تمام کنند، بعضی‌ها تصمیم می‌گیرند خودشان را از پشت بام پرت کنند و تمام! اما من، هفت صبح یک روز جمعه دلم شوهر خواست. به سادگی بقیه تصمیم‌های صبح جمعه با این تفاوت که ماجرای آشنایی با پدرت از همین صبح شروع شد…» داستان‌های این کتاب ابتدا به صورت ستون هفتگی طنز در روزنامه شهروند منتشر می‌شد و توانسته بود مخاطبان زیادی را با خود همراه کند. مونا زارع این داستان‌ها را بازنویسی کرده و با یک پایان‌بندی متفاوت، کتاب را به اثری مستقل تبدیل کرده که بازخوانی آن برای خوانندگان پیشین نیز، همچنان جذاب خواهد بود.

برخی از جملات کتاب

از همان عروسیِ دیشب؛ دقیقا همان وقت که همه مردها دم در سالن عروسی منتظر خانم‌ها ایستاده بودند و سرشات غر می‌زدند، دقیقا همان موقع که کسی نبود برایم قیافه بگیرد و عروسی را کوفتم کند و بچه را بیندازد روی دوشم و من با کفش پاشنه ده سانتی‌ شلق‌وشلوق، بچه‌ی تا نصفه‌تنبان خیس شده را خرکش کنم و با مژه‌ی مصنوعی نصفه‌ونیمه اشکم را دربیاورد که نمی‌رویم دنبال عروسی، چون خسته است؛ دقیقا همان موقع، در اوج آزادی دلم شوهر خواست. جای گند زدن‌های پدرت در زندگی مجردی‌ام خالی بود و من آن روز صبح، راس ساعت ۷، بعد از معاینه‌های پزشکی که روی خودم انجام دادم تصمیم گرفتم چایش را پُر کنم. (ص ۹-۱۰)

وقتی معلم خصوصی‌ات شوهرت باشد در واقع یک تیر زده‌ای با دو نشان. شوهر یک چیز خصوصی است، مثل مسواک آدم. معلم خصوصی هم که اسمش رویش است. خصوصی است درست مثل همان مسواک. آدمیزاد هم که یک مسواک بیشتر نمی‌خواهد پس چه بهتر دوتایشان را یکی می‌کردم. وسط یک خواب عمیق، درست وقتیکه یکی از چشم‌هایم از شدت قی به زور باز میشد، فهمیدم شوهرم همان معلم خصوصی پیانویم است. همان پسر لاغر اتو کشیده ای که انگشتان کشیده دارد و وقتی پیانو زدنش اوج میگیرد دکمه جلیقه زرشکی اش را باز می‌کند. (ص ۳۹)

تمام ماجرای آشنایی ما با خانواده طاهره از پشت بام و قاطی شدن لباس های پهن شده روی بندمان شروع شده بود. اینکه همیشه بعد از یک ماه می‌فهمیدیم بابا تنبان آقای طاهره، آقای طاهره تنبان من، من تنبان شهروز و شهروز تنبان ننه‌بزرگ من را تنش کرده! همین شد که دل‌هایمان هم به هم نزدیک‌تر شد و با هم ندار شدیم و دوستی خانوادگی‌مان آغاز شد. من و شهروز هر دوتایی‌مان از شش سالگی یک سوراخ از دیوار اتاق شهروز به اتاق من درست کرده بودیم که تیله‌هایمان را از سوراخ دیوار رد کنیم. در نُه سالگی سوراخ دیوار به اندازه رد و بدل کردن دفتر مشق‌هایمان بزرگ شد و آقای طاهره در دوازده سالگی‌مان یک حفره به اندازه هیکلش روی دیوار خانه‌شان پیدا کرد که  آن طرفش من توی اتاقم با موتور گازی شهروز در حال دور زدن بودم. (ص ۴۳)

فردای آن روز بود که سرو‌کله‌شان پیدا شد. اولین بار بود که قرار بود یک گونه‌ی نایاب خواستگار جدی را، با دسته گل و شیرینی، با چشم غیرمسلح ببینم. جاوید درِ خانه را زد. پشت در یک تاج گل ایستاده بود که دو پای مردانه از پایینش بیرون زده بود.تاج گل جلو آمد و خودش را تحویل بابا داد. جاوید از پشت گل ظاهر شد. یک کلاه‌گیس بلوند روی سرش گذاشته بود که تا روی گوش‌هایش را پوشانده بود و روی پیشانیش را شلوغ کرده بود. خم شد و دست بابا را کشاند طرف خودش تا ببوسد که بابا کوبید پشت کله‌اش و عینکش افتاد روی زمین. خیال کردیم فقط خودِ جاوید آمده که لای در اتاقک آسانسور باز شد و یک ربعی از در و دیوارش آدم بیرون می‌ریخت. آخرین نفرشان از سقف جدا شد و افتاد پایین. گرد و خاک لباسش را تکاند، پاپیونش را صاف کرد و وارد خانه شد. جاوید با لبخند رضایتش دانه دانه‌شان را معرفی کرد. هر نسبت فامیلی که فکرش را بکنید توی این شصت و پنج نفر جا شده بود. (ص ۴۸)

عزیز من، دخترکم، بنده به شما گفتم به پدرت نامه بده و برایش از دلتنگی‌هایت بگو، نه اینکه عکست را با یک ایل سیاه‌پوست بفرستی که تنها لباس‌شان عصای چوبی توی دست‌شان است. طفلک پدرت از صبح دور خانه می‌چرخد و تا الان چهار بار کولر را تعمیر کرده و غر می‌زند مگر همین بندرعباس ایران چه کم داشت که دخترمان باید برود افریقا فرهنگ‌شناسی کند؟! (ص ۸۶)

امروز سالگرد ازدواجمان است و برای پدرت آلبالو پلو با گردن درست کردم. می‌دانی که پدرت آلبالو پلو دوست ندارد ولی خب دایی امیدت عاشقش است. چون می‌دانستم طبق هرسال وقتی میز غذای سالگردمان را چیده‌ایم و شمع‌ها را روشن کرده‌ایم زنگ خانه‌مان را می‌زنند و دایی امیدت و زن و بچه‌اش می‌ریزند توی خانه. دایی امیدت هیچ وقت نتوانست از درون با مبحث ازدواج خواهر کنار بیاید. بعد از ازدواج من و پدرت هم چند هفته‌ای رفت توی کویر چادر زد و زیر آفتاب مدیتیشن کرد تا گوشت تنش آب شود و سموم بندش آزاد شوند. (ص ۱۰۷)

مادرت راست می‌گوید که هیچ‌چیز عشق اول نمی‌شو. چون مضحک‌ترین و احمقانه‌ترین عشق است. مثل این است که بروی اولین رستوران بین‌راهی و غذایت را بخوری و فکر کنی بهترینش را خورده‌ای. نه عزیزم از این خبرها نیست، بعدش که می‌روی جلوتر می‌بینی رستوران جلویی نه‌تنها گوشتش تازه‌تر است، دستشویی تمیز هم دارد. (ص ۱۱۸)

مونا زارع

مونا زارع

مشخصات کتاب

عنوان: چگونه با پدرت آشنا شدم

نویسنده: مونا زارع

نشر: چشمه

چاپ اول ۱۳۹۶

۱۲۶ صفحه

قیمت: ۱۱۰۰۰ تومان


پ.ن: از آن دسته کتاب‌هایی است که می‌شود باهاش بلند بلند خندید. روایت یک دنیای زنانه برای پیدا کردن شوهر که پر است از توصیف‌های شیطنت‌آمیز و فانتزی‌های بامزه.

پ.پ.ن: کتاب را از دفتر نشر گرفتم. بازنویسی این کتاب نیز یک سالی طول کشید. مونا زارع هر داستان به صورت جدا بازنویسی کرد. بعضی از داستان‌‌هایی که در روزنامه منتشر شده بود حذف کرد و داستان‌های جدیدی به مجموع اضافه کرد و پایان‌بندی‌اش را هم تغییر داد. کتاب چند ماهی توی ممیزی گیر کرد و حتی بخشی از جلدش هم قبل از چاپ تغییر کرد. خوشحالم که بالاخره منتشر شد و به نظرم از کتاب‌های طنز خوبِ این روزهاست که جایشان توی ادبیات ایران خالی است.

درباره نویسنده ()

سال 89-90 توی خیابان ادوارد براون کتاب‌فروش بودم. بعدش توی مجله‌ی «خط‌خطی» و بعضی روزنامه‌ها طنز می‌نوشتم. سال 94 کتابم منتشر شد «کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون» از حدود سال 82 وبلاگ نویس بودم. سه چهار باری از بلاگ‌های مختلف مهاجرت کردم و حالا صفحه‌ی شخصی خودم را درست کرده‌ام. بیشتر در مورد کتاب‌هایی که خوانده‌ام می‌نویسم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *