سرگذشت حاجی بابای اصفهانی


   ۱۶/۱۱/۱۳۹۵    1691 بازديد    بدون دیدگاه
سرگذشت حاجی‌بابا اصفهانی

سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی

«جیمز موریه» دیپلمات انگلیسی در زمان فتحعلی شاه چند سالی به ایران می‌آید. بعد از تمام شدن ماموریتش وقتی به انگلستان برمی‌گردد کتاب «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» را می‌نویسد. چند سال بعد (در زمان ناصرالدین شاه) میرزا حبیب اصفهانی که در عثمانی (ترکیه) زندگی می‌کرده، کتاب را از فرانسه به فارسی ترجمه می‌کند. دیپلمات انگلیسی دیگری به نام فیلات این کتاب را سال ۱۹۰۵ در کلکته به نام احمد روحی (کسی که نسخه‌ی اصلی را خطاطی کرده بود) منتشر می‌کند وقتی برای اولین‌بار «سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی» در ایران منتشر می‌شود همه فکر می‌کنند یک ایرانی آن را نوشته است. داستانِ چاپ  و انتشار کتاب و ماجراهای بعدش، به اندازه‌ی خود کتاب جالب و پرماجراست.
اطلاعات بیشتر را می‌توانید از اینجا بخوانید.

داستانِ کتاب در مورد جوانی به اسم حاجی بابا است که در مغازه‌ی دلاکی پدرش توی اصفهان کار می‌کند. یکی از مشتری‌های مغازه به اسم عثمان آغا که تاجر پوست است، آنقدر از سفرهایش با آب و تاب تعریف می‌کند که یک روز حاجی‌بابا تصمیم می‌گیرد سفری با عثمان آغا برود. این سفر زندگی حاجی‌بابا را در مسیر دیگری قرار می‌دهد و ماجراهای زیادی برایش پیش می‌آید. حاجی بابا داستان زندگی‌اش را برای یک دیپلمات انگلیسی روایت می‌کن و در بعضی از فصل‌ها نیز خرده‌روایت‌هایی از شخصیت‌های دیگرِ داستان، به ماجراهای حاجی‌بابا اضافه می‌شود.

برخی از جملات کتاب

– در آن ایام، پادشاه با صادق خانِ شقاقی که به سرکشی برخاسته بود مبارزاتی نمود و غالب آمد. فتحنامه‌ای ساختم. در فتحنامه، رستم در میانِ ابرها به میدانِ کارزار نگاه می‌کند، یاغی از او فرود آمدن و یاری کردن می‌خواهد، رستم در جواب می‌گوید «جایِ من در اینجا خوب است. اگر به زیر آیم، یُمکِن که از ضربِ سرپاشِ شاه خُرد و خشخاش شوم. لاجَرَم، پایین را به دشمنانِ شاه واگذاشتم.» در این قبیل نکات و دقایق در آن قصیده بیداد کردم. در آخر، گفتم به هر حال صادق خان و لشکرش را از زمانه جایِ شکایت نیست: با این که از دستِ پادشاه پای‌مال شدند، سرشان به آسمان افراشت، یعنی پادشاه سرشان را به نیزه کرد.

این قصیده به گوشِ میمونِ پادشاه رسید، سخت نیکو پسندید و مرا از گُزیدگانِ شعرا ساخت و در حضورِ اَعیان دهانم را با طلا انباشت. (ص ۴۵ – از سرگذشتِ ملک‌الشعرا)

– از جانبِ سَنیُ‌الجوانب دستوری ارزانی شد. من دست به کارِ «شهنشاه‌نامه»‌سازی شدم. هر که معنیِ طُمطُراق الفاظ و غرابتِ معنی خواهد، آن کتاب ببیند. چون این بیت را ساختم، «گَوِ گَودلِ گَوسرِ گَونهاد/ گَو آیینِ گَو کیشِ گَوگَونژاد» همه گفتند «فصاحت و بلاغتِ الفاظ تمام شد!» و چون این بیت را نظم کردم که «خراشید و پوشید شبرنگِ شاه/ ز سُم پُشتِ ماهی، ز دُم روی ماه» همه کس گفت: «ریشه‌ی معنی خشک شد!» (ص ۴۶ – از سرگذشتِ ملک‌الشعرا)

– قصیده‌ای برای امین‌الدوله ساختم، الفاضش همه ذومعنیَین و ذو وجهین و اکثر عربی، چناچه از کم سوادی همه را به مدحِ خود حمل کرد، و در حقیقت همه ذَم، بل که دشنامِ او بود. آری، بالای معنایِ رکیکه را چون لباسِ الفاظِ عربی پوشانند، رکاکتِ آنها اِزاله گردد. (ص ۴۷ – از سرگذشتِ ملک‌الشعرا)

– خواستم میمونی یا خرسی بخرم و لوطی شوم، دیدم تعلیمِ خرس خیلی زحمت و لوطی‌گری خیلی هنر و بی‌حیایی لازم دارد. خواستم روضه‌خوان و تعضیه‌گردان شوم، دیدم در این کار بی‌حیاییِ بیشتر لازم است. خواستم واعظ شوم، دیدم که اَحادیث و اَخبار باید جعل کنم و عربی نمی‌دانستم. خواستم فالگیر شوم، دیدم فالگیر در مشهد از سگ بیشتر است و همان می‌خورند که مرغِ خانگی می‌خورد. خواستم باز دلاک شوم، دیدم که پابند می‌شوم و مشهد جای ماندن نیست. دیدم که چَرسی و بَنگی در مشهد فراوان است و من هم از آن جَرگه بدم نمی‌آید، این بود که عاقبت‌الامر قرارِ کار را به قلیان فروشی دادم. (ص ۵۸)

– … لباسِ درویشی و سخنوری و نقالی پیش گرفتم. در اوایل، مردم مرا چسبیده‌ی کار دیدند، نَقل‌هایم را گوش می‌کردند و از زیرِ بارِ شَی الله می‌جستند. اما رفته رفته چکیده‌ی کار شدم، پس با چکیدگی تلافی همه‌ی مافات را کردم: در بزنگاهِ قصه می‌ایستادم و می‌گفتم «حَضَرات، هر که را مهر علی در دل است، دست به جیب کند!»  می‌کردند. پس می‌گفتم «هر که دستِ بریده‌ی عباسِ علی را دوست دارد، چیزی از جیب بیرون آرَد!» می‌آوردند. در آخر، می‌گفتم «هر که ولد زنا نیست، آنچه از جیب درآورده به میانِ معرکه اندازد.» کم آدم بود که نیندازد. (ص ۷۰)

– .در کنارِ پل اُشتُرَک، کلیسا خرابه‌های ارمنیان بسیار است. ناگاه، یکی از همراهان بانگ برآورد که نادِ عَلیاً مظهَرَ العَجائب! این هیکلِ عجیب و غریب چیست؟ آنچه من می‌بینم شما هم می‌بینید یا نه؟»

یکی گفت «من هم می‌بینم. غولِ بیابانی است. این ساعت ساعتِ غولان است که می‌آیند و مردگان را می‌خوردند. شاید حالا هم در آنجا مرده می‌خورد.»

من هم چیزی می‌دیدم، اما تشخیصِ آن نمی‌توانستم. بر سرِ پُل ایستادیم و چشم‌ها به جانبِ سیاهی دوخته، به اعتقادِ این که چیزی از عادت و ماورایِ طبیعت است، همه پناه به پیغمبر و امام می‌بردند و کسی یارایِ پیش رفتن نداشت. هر یک به نام دفع و گریزاندنِ غول، آیتی و عزیمتی دیگر می‌خواند.

پیری عراقی گفت که «بندِ تنبان‌ها را بگشایید تا در رَوَد. ما در اصفهان تجربه کرده‌ایم و این مجرّب است.»

جوانی تُرک گفت: «این تجربه‌ی بند تنبانی برای گریزاندن غولِ اصفهان است. غولِ آذربایجان با این چیزها از میدان به در نمی‌رود. باید پاچه را ورمالید و او را پِی کرد.» این را بگفت و اسب برانگیخت. خبر آورد که «غول» زنی‌ست چادر سفید، با مردی در پناهِ دیوار پنهان شده است. (ص ۱۶۸)

– {سوالات شاه از سفیر} اولا: بر ذِمَّتِ همتِ تو لازم است که به درستی تحقیق کنی که وسعتِ مُلکِ فرنگستان چه‌قدر است، کسی به نام پادشاهِ فرنگ هست یا نیست و در صورتِ‌ بودن، پایتختش کجاست؟

ثانیا: فرنگستان عبارت از چند ایل است؟ شهرنشین‌اند یا چادرنشین؟ خَوانین و سرکردگانِ ایشان کیان‌اند؟

ثالثا: در بابِ فرانسه غور رسیِ خوبی بکن و ببین فرانسه هم یکی از ایلاتِ فرنگ است یا گروهی دیگر است و مَلِکی دیگر دارد؟ بُناپورت نام کافری که خود را پادشاه فرانسه می‌داند کیست و چه کاره است؟

رابعا: در بابِ انگلیسان تحقیقِ جداگانه و علاحِدَه بکن و و ببین که ایشان که در سایه‌ی ماهوت و پهلوی قلمتراش این همه شهرت پیدا کرده‌اند، از چه قماش مردم و از چه قبیل قوم‌اند؟ این که می‌گویند در جزیره ساکن‌اند، ییلاق و قشلاق ندارند، قوتِ غالبشان ماهی است، راست است یا نه؟ اگر راست باشد، چه‌طور می‌شود که یکی در یک جزیره‌ی کوچکی بنشیند و هندوستان را فتح کند؟ پس از آن، در حلِ این مسئله که این همه در ایران به دهان‌ها افتاده صرفِ مَساعی و اقدام بنما و نیک بفهم که در میانِ انگلستان و لندن چه نسبت است؟ آیا لندن جزوی از انگلستان است یا انگلستان جزوی از لندن؟

خامسا: به علم الیقین، تحقیق کن قومپانیِ هند که این همه موردِ مباحث و محلِ گفت‌و‌گوست، با انگلستان چه رابطه‌ای دارد؟ (ص ۳۴۲-۳۴۳)

جیمز موریه

جیمز موریه

مشخصات کتاب

عنوان: سرگذشت حاجی بابای اصفهانی

نویسنده: جیمز موریه

ترجمه: میرزا حبیب اصفهانی

ویرایش: جعفر مدرس صادقی

نشر: مرکز

چاپ اول: ۱۳۷۹

۴۳۴ صفحه

قیمت: ۲۹۵۰ تومان


پ.ن: علاوه بر اینکه از لحاظ تاریخی کتاب مهمی است از نظر داستانی هم کتاب جذاب و پرماجرایی بود. برخلاف نثر پر طمطراقِ دوران قاجار، زبانِ روایتِ روان و خوشخوانی دارد. به نظرم هم جیمز موریه رفتار ایرانیان و اتفاقات آن دوران را به خوبی در غالب رمان روایت کرده و هم میرزا حبیب‌ به خوبی توانسته آن را به فارسی ترجمه کند، طوری که حس می‌کنید یک ایرانی کتاب را نوشته است.

استفاده از زبان و موقعیت‌های طنز هم کتاب را خواندنی‌تر کرده بود. ترجمه‌های دیگری هم از این کتاب وجود دارد اما با توجه به مقدمه‌ی کتاب و تجربه‌ی خودم،‌ پیشنهاد می‌کنم همین نسخه‌اش را بخوانید.

پ.پ.ن: در سال ۱۹۵۴ فیلمی هم از روی کتاب با همین نام ساخته شد که البته ماجراهای فیلم تفاوت زیادی با کتاب دارد.

فیلم حاجی بابا اصفهانی

فیلم حاجی بابای اصفهانی

درباره نویسنده ()

سال 89-90 توی خیابان ادوارد براون کتاب‌فروش بودم. بعدش توی مجله‌ی «خط‌خطی» و بعضی روزنامه‌ها طنز می‌نوشتم. سال 94 کتابم منتشر شد «کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون» از حدود سال 82 وبلاگ نویس بودم. سه چهار باری از بلاگ‌های مختلف مهاجرت کردم و حالا صفحه‌ی شخصی خودم را درست کرده‌ام. بیشتر در مورد کتاب‌هایی که خوانده‌ام می‌نویسم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *