دستگاه گوارش


   ۲۰/۱۰/۱۳۹۶    231 بازديد    بدون دیدگاه
دستگاه گوارش

دستگاه گوارش

پدر و پسری می‌خواهند برای یک جراحی عجیب به آلمان بروند. داستان از زبان پسر روایت می‌شود و قبل از اینکه راهی سفر بشوند توی اتوبان تصادف شدیدی می‌کنند و… «چندوقتی هست که من و بابام معروف شده ایم. به جز دوربین مداربسته ی پلیس، یکی هم با موبایل از ما و بقیه فیلم گرفته و گذاشته توی اینترنت. حتا دو سه تا مجله زرد -نمی دانم از کجا- آدرس من را پیدا کرده اند و چندروز پیش ایمیل زدند تا درباره ی تصادف برای شان توضیح بدهم. حالا دیگر به گوش همه بینندگان تلویزیون یا اعضای گروه های چندش آور وایبر رسیده که یک بنز کروک، ساعت دوازده و نیم شب با سرعت ۱۷۰ کیلومتر خورده به گاردریل و هرچهار سرنشینش از ماشین پرت شده اند بیرون، هرکدام به یک طرف…»

برخی از جمله‌های کتاب

– چندباری زیرنظر گرفتمش؛ وقتی داشت دختر و پسرهایی را نگاه می‌کرد که به دست هم روبان‌های رنگی می‌بستند، تحقیر واضحی توی نگاهش بود که باعث می‌شد حسابی کیف کنم و فکر کنم شبیه همدیگر هستیم. سعی می‌کردم نگاهش را برای خودم ترجمه کنم. به نظرم حرف حسابش این بود که پسرها و دخترها توی دانشگاه به هر چیزی چنگ می‌زنند تا باهم لاس بزنند. نصف بحث‌های عقیدتی و سیاسی، نصف جلسه‌های نقد فیلم و تمام جلسه‌های شعرخوانی، روی کاکل همین قضیه می‌چرخد. این‌ها فکرهایی بود که من هم کاملا موافق‌شان بودم. پس طبیعی بود که ازش خوشم بیاید. (ص ۲۳)

– سعی کردم حسابی خاطراتم را مرور کنم و ببینم واقعا یک آدم هم نیست که خیلی دوستش داشته باشم؟ بهار مدام حرف می‌زد و نمی‌گذاشت تمرکز کنم. اول به مادرم فکر کردم اما بعد یادم افتاد که تا وقتی زنده بود خیلی از اخلاق‌هایش روی اعصابم می‌رفت. مسئله این‌جاست که گذشت زمان باعث می‌شود چیزهای آزاردهنده کمتر توی ذهن بماند،‌آن هم وقتی با آدمی سر و کار داری که دیگر توی این دنیا نیست. (ص ۷۲)

آیین نوروزی

آیین نوروزی

مشخصات کتاب

عنوان: دستگاه گوارش

نویسنده: آیین نوروزی

نشر: چشمه

چاپ اول بهار ۱۳۹۶

۸۳ صفحه

قیمت: ۸۰۰۰ تومان


پ.ن: قبلا از این نویسنده «آب و هوای چند روز سال» را خوانده بودم و چندان جذبم نکرده بود. این یکی کتاب بهتری بود هرچند که باز هم سبک روایت داستان و فضای ذهنی قهرمان به سلیقه‌ام نزدیک نبود.

پ.پ.ن: کتاب را به پیشنهاد یکی از دوستان طنزنویس خریدم در جشن سی‌وسی سالگی نشر چشمه، از کتاب‌فروشی کریم‌خان.

درباره نویسنده ()

سال 89-90 توی خیابان ادوارد براون کتاب‌فروش بودم. بعدش توی مجله‌ی «خط‌خطی» و بعضی روزنامه‌ها طنز می‌نوشتم. سال 94 کتابم منتشر شد «کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون» از حدود سال 82 وبلاگ نویس بودم. سه چهار باری از بلاگ‌های مختلف مهاجرت کردم و حالا صفحه‌ی شخصی خودم را درست کرده‌ام. بیشتر در مورد کتاب‌هایی که خوانده‌ام می‌نویسم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *