ببرهای زخمی حکیمیه


   ۲۹/۰۹/۱۳۹۶    201 بازديد    بدون دیدگاه
ببرهای زخمی حکیمیه

ببرهای زخمی حکیمیه

«ببرهای زخمی حکیمیه» رمانی طنز است در مورد ماجراهای گروهی از بچه‌های ۱۲-۱۳ ساله است که به تقلید از فیلم‌های ژانر گانگستری، در آپارتمان محل سکونتشان دار و دسته‌ای به اسم «ببرهای زخمی» راه انداخته‌اند. این گروه ابتدا هدف خاصی جز خرابکاری ندارد اما با ناپدید شدن جنیفر، آن‌ها هم‌قسم می‌شوند تا قاتل مرغشان را پیدا کرده و به سزای اعمالش برسانند!
«ما تو یک آپارتمان شش‌ طبقه‌ی چهل و دو واحدی زندگی می‌کردیم به اسم گلچین، طرف‌های حکیمیه‌ی تهران. برای همین، اسم گروه راگذاشتیم «ببرهای زخمی حکیمیه»… اوایل کسی کاری به کارمان نداشت ولی بعد ازاین‌که یکی از بچه‌های ساختمان راکه «رییس» صدایم نکرده بود مجبورکردم تو باغچه سینه‌خیز برود، مامان گوشم را پیچاند وگفت: «رییس‌ بازی از امروز تعطیله امید… به‌خدا قسم اگه یه ‌بار دیگه یکی بیاد در خونه بگه بچه‌ش رو کتک زده‌ای خودت می‌دونی.»این‌طوری شد که یک مدتی کمتر تو حیاط جمع شدیم وکارهای ناجور نکردیم تا این‌که قضیه‌ی جنیفر پیش آمد.»
حسام حیدری سعی کرده در قالب داستانی شیرین و پرهیجان، روایتی ساده از ماجراهای دوران کودکی داشته باشد.

برخی از جملات کتاب

– ما تو یک آپارتمان شش‌ طبقه‌ی چهل و دو واحدی زندگی می‌کردیم به اسم گلچین، طرف‌های حکیمیه‌ی تهران. برای همین، اسم گروه راگذاشتیم «ببرهای زخمی حکیمیه».
بعد از ظهرها، دو‌تاسوت می‌زدم وبچه‌ها راجمع می‌کردم می‌رفتیم تو حیاط و در مورد آدم‌هایی که باید به‌شان حمله می‌کردیم حرف می‌زدیم و بعد که حوصله‌مان سرمی‌رفت، حمله می‌کردیم به گلریزی‌ها و خوراکی‌های‌شان را کش می‌رفتیم. گلریزی‌ها بچه‌های بلوک کناری‌مان بودند که در ِ ورودی و پارکینگشان با ما یکی بود و چون مقام‌شان ازما پایین‌تربود باید نوکرمان می‌شدند و به ما مالیات می‌دادند. مشکل این بود که گلریزی‌ها، مثل ما، گروه و رییس و از این چیز‌ها نداشتند. برای همین، خودمان یکی از دخترهای چاق‌شان به اسم رژین را به‌ عنوان رییس‌شان انتخاب کرده بودیم و هر وقت بی‌کار می‌شدیم، کتکش می‌زدیم یا گل‌سر و وسایلش را برمی‌داشتیم توی پارکینگ دست‌رشته می‌کردیم.
اوایل کسی کاری به کارمان نداشت ولی بعد ازاین‌که یکی از بچه‌های ساختمان راکه «رییس» صدایم نکرده بود مجبورکردم تو باغچه سینه‌خیز برود، مامان گوشم را پیچاند وگفت: «رییس‌ بازی از امروز تعطیله امید… به‌خدا قسم اگه یه ‌بار دیگه یکی بیاد در خونه بگه بچه‌ش رو کتک زده‌ای خودت می‌دونی.»
این‌طوری شد که یک مدتی کمتر تو حیاط جمع شدیم وکارهای ناجور نکردیم تا این‌که قضیه‌ی جنیفر پیش آمد. (ص ۸-۹)

– این دوازدهمین بار بعد از بازنشستگی بود که بابا شغل جدید انتخاب می‌کرد. شغل قبلی‌اش فروشنده کتاب‌های نایاب بود که چهار روز بیشتر طول نکشید و قبل‌تر از آن هم زده بود تو کار کشتن موش‌های ولگرد. سر ایده آشپزخانه‌ی غذاهای محلی‌اش، یک روزه، یک وانت سبزی قورمه تو حیاط خالی کرد و دو هزار تا برگه‌ی تبلیغاتی چاپ کرد، اما یک هفته بعدش گفت: «نوازنده‌ی دوره‌گرد… این چیزی بود که از اول باید می‌رفتم سراغش!»
مامان می‌گفت: «دکترش گفته چیز خاصی نیست … بهش می‌گن بحران بازنشستگی کوفتی.» و بعد یکدفعه عصبانی می‌شد و داد می‌زد: «این کابینت بی‌صاحاب مونده رو چرا به هم ریختی مرد؟ آخه کی تو قابلمه سم موش درست می‌کنه؟» (ص ۱۶)

– مراسم تشیع جنازه و خاکسپاری آبرومندانه‌ای برای مارتین برگزار کردیم و جسدله‌شده‌اش را که بیشتر شبیه تفاله هویج بوددر باغچه ساختمان، جلوی خانه‌ی جنیفر، خاک کردیم. سینا چند دقیقه‌ای برایمان در مورد روح بزرگ مارتین صحبت کرد و رسول هم یک بحث علمی جذاب کرد در مورد این که مرغ‌ها چه چیزهایی می‌خورند که جوجه‌هایشان رنگی می‌شود و بعد به افتخار سرگرد مارتین اسم یک نوع بستنی چوبی را که همیشه می‌خوردیم گذاشتیم «بستنی مارتینی» (ص ۵۰)

– تفنگه خیلی عالی بود. من و رسول خواستیم بگیریم و نگاهش کنیم، اما سینا اجازه نداد. گفت: «همین طوری که دست خودمه ببینید … بابام می‌گه اسلحه مثل ناموس آدمه.»
غزاله گفت: «ناموس چیه دیگه؟»
سینا گفت: «هوی … مواظب حرف زدنت باشا.»
با ناموس سینا همین‌طور که توی دست خودش بود ور رفتیم و نوبتی از توی دوربینش نگاه کردیم. خیلی خوب بود،دقیقاً مثل تفنگ‌های واقعی. (ص ۵۱)

حسام حیدری

حسام حیدری

مشخصات کتاب

عنوان: ببرهای زخمی حکیمیه

نویسنده: حسام حیدری

نشر: چشمه

چاپ اول ۱۳۹۶

۱۲۶ صفحه

قیمت: ۱۱۵۰۰ تومان

 


پ.ن: کتاب خوب و روانی است. هم داستان و ماجرا دارد و هم طنز شیرینی که کتاب را خواندنی می‌کند. به دلیل اینکه شخصیت‌های اصلی داستان نوجوان هستند، می‌تواند کتاب خوبی برای نوجوان‌ها هم باشد.

پ.ن.ن: کتاب را از دفتر نشر گرفتم. مراحل نوشتن و بازنویسی و آماده‌سازی کتاب بیش از دو سال طول کشید و نویسنده‌ زحمت زیادی برای جذاب شدن ماجراها و روان شدن زبانش کشید. امیدوارم که بتواند خوانندگان خودش را پیدا کند.

درباره نویسنده ()

سال 89-90 توی خیابان ادوارد براون کتاب‌فروش بودم. بعدش توی مجله‌ی «خط‌خطی» و بعضی روزنامه‌ها طنز می‌نوشتم. سال 94 کتابم منتشر شد «کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون» از حدود سال 82 وبلاگ نویس بودم. سه چهار باری از بلاگ‌های مختلف مهاجرت کردم و حالا صفحه‌ی شخصی خودم را درست کرده‌ام. بیشتر در مورد کتاب‌هایی که خوانده‌ام می‌نویسم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *